•×•My ɑnime world◈×◆◇


^_________^
23 اسفند 9617:12   

کـنـیـچیـوا^•^
خوبین؟؟
چهارشنبه سوریتون مـبارک^^
مدرسه عم تموم شد^^
البت معلم ما گفت:من شنبه عم هستما...و اوناییم که میان آمادگی پرسش و آزمون های کتبی داشته باشن*-*
(ما غلط کنیم بیایم مدرسه)
تیزهوشان و نمونه عم آخر سر معلوم نشد برداشتن یا نع-_-
برا عیدم که باید داستان بنویسیم-___-
اولش خوشحال بودم اما الان ک میبینم پیک بهتر بود:|
من هیچ ایده ای برا داستان ندارم-_-
ولی اینو میدونم که مصور هست...
موضوعی ندارم-_-
چی بنویسم؟؟؟؟
بگذریم....
بریم سراغ چهارشنبه سوری:-)
وقتی از مدرسه رفتم خونه..
مامانم گف برو حموم میخوایم بریم خونه مامان بزرگت*-*
منم رفتم و اومدم و...
رفتیم خونه مامان بزرگ+-+
هیچی نکردیممم تــــا رفتم کلاس زبان:/
فقد دو نفر بودیم•_•
من و دوستم آگار(نگار)
مام گفتیم ی ذره طولش بدیم نریم سر کلاس°-°
نشستیم رو تاب تو حیاط و یه ربع دیرتر رفتیم سر کلاس:/
معلممونم نیم ساعت درس داد و گف برین:•
آخه فقط دونفر بودیم-_-
وقتی برگشتم دیدم عمه عم هم اومدن خونه ننه بزرگ:/
گفت آماده شین بریم ترقه بزنیم:°
معین اکلیل سرنج درست کرده بود*-*
منم ازین ترقه کوشولوعا که صداشون خیلی زیاده داشتم^^
رفتیم در خونه یکی از فامیلامون+-+
یه آتیش بزرگی درست کردن*-*
چند تا ذغال هم پرت شد اینور اونور...
منم برا روشن کردن ترقه هام ازشون استفاده کردم*-
هی مینداختمشون زیر پا عمم و بقیه
خُــلآصه‍..
(همه چیز نمینویسم چون میهن بلاگ میگه حجم نباید بیشتر از 60 کیلوبایت باشه)
رفتیم خونه ننه بزرگ(دوباره) و شام خوردیم و بعدم من نشستم آهنگ گوش دادن ک یهو یادم اومد ریاضی نخوندم...
آهنگه شد کوفتم>-<
رفتم سراغ مامانم و التماس کردم که به بابام بگه ساعت 11 بریم خونه*-*
اولش بابام قبول نکرد ولی بعدش راضی شد^^
اما ساعت11:30 رفتیم خونه-__-
منم ریاضیمو خوندم و بعدش ب خواب عمیقی فرو رفتم تا صبح...
پ.ن: قضیه امروزو تویه پست دیگه میذارم
سـایـونـارا^^

ور ور
    
•°•hɑrumi•×•• کــامـــنت()