تبلیغات
ו_• خاطرات یه دختر اسکول:|×

fıxēð pøşŧ

پنجشنبه 16 شهریور 1396 09:12 ب.ظ

نویسنده: ☆萨让☆

سلام یا کنیچوا یا هر چیز دیگه ای
من سارا عم
یه اوتاکوی درجه یک××
ریشه ی وبم در اصل خاطراتیه
 اما من از هر چی دلم بخواد آپ میکنم
مشکلی داری بفرما بیرون
هر کی میاد بدون نظر نره
تا من بفهمم کی میاد و میره
نظرای تبلیغاتی و فحش ها حــذف میشن
با تبادل لینک هم موافقم
هکر ها و کپی گرای عزیز
هر گونه هک و کپی از وبم ممنوعه
اگه ببینم پدرتونو در میارم

***★***
لوگوی وب:

">">
<P><A target="_blank" Title="icon => webniaz.blogf.com" href="http://the-magic-land.mihanblog.com"><IMG style="WIDTH: 100px; HEIGHT: 100px" 
border=0 hspace=0   align=baseline 
src="http://s3.picofile.com/file/7473691070/5.gif"></A> </P>

***★***
اینم از اخبار وب:
 اخبار وب:
×لوگو ی وب تغییر کرد×
1-فرا رسیدن مدرسه رو به همه تبریک و تسلیت میگم

2-چند نفر پیدا شدن که میان جای بقیه بهتون فحش میدن!گول نخورین





نظرات : çømmęŋŧş
آخرین ویرایش: پنجشنبه 11 آبان 1396  05:42 ب.ظ

بد نگذره-_-

یکشنبه 28 آبان 1396 05:33 ب.ظ

نویسنده: ☆萨让☆
سلام
بد نگذره یدفعه -_-
بدون نظر... ~_•
دریغ از یه نظر¤-¤
میدونم شاید من پست گذاشتم
اما نظر مهم نیس
مهم بازدیده
که اونم اوضاعش خوب نیس€_€
دیگه اینجوری نباشین هاااا
شنیدین؟؟؟؟
خدافظ تا بعد
پ.ن:گفتم اوضاع وبو اعلام کنم بد نباشه^_•





نظرات : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 28 آبان 1396  05:39 ب.ظ

یه چیز کاوایی^^

پنجشنبه 25 آبان 1396 04:33 ب.ظ

نویسنده: ☆萨让☆
بعد مدتها میخوام عکس آپ کنم
اووخییییی چه کاوایههه^•^



نظرات : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 25 آبان 1396  04:41 ب.ظ

دیشبــ#_#

پنجشنبه 25 آبان 1396 03:51 ب.ظ

نویسنده: ☆萨让☆
سلام سلام^^
خوفین خوشین سلامتین
من که عالیــ^•^
دیشب متین(همون پسر عمه ام)اومده بود خونمون^^
مامانش رفته بود قرآن
متین هم اومد پیش ما^^
اولش که نشستیم پا تلویزیون
تو تی تو دیدیم(عقققققق)
واقعا چقد بیکار بودیم-_-
بعدم رفتیم چند تا انیمه ترسناک پیدا کنیم
که ماعم جز دیگری و مهمانی جنازه ها چیز دیگه ای سراغ نداشتیم
تا من گفتم بریم دفترچه مرگ
اونم گفت اون ترسناک نیس که-_-
گفتم عب نداره در هر صورت من میخوام ببینمش
اونم چون انتخابی نداشت گفت باشه حالا از هیچی بهتره(مگه انتخابی هم داشت؟؟)
تا موقع شام تونستیم ۳قسمت ببینیم
بعد شامم که نصف قسمت۴ رو دیدیم
چون مامانش اومد دنبالش و رفت
وقتی که رفت من شیرجه زدم رو تختم و تا ساعت ۱ نصف شب کتاب خوندم°•°
وقتی بیدار شدم از خودم پرسیدم چرا جلو چشمام نوشتس
فهمیدم وقتی داشتم میخوندم کتاب افتاده رو صورتم خوابم برده-_-
یه نگاه ب ساعت انداختم دیدم ساعت دوازده ظهره
گفتم نه غلطه
هوا که شبه(چی گفتم!)
اصن تو حال خودم نبودم
ساعت توی هال رو نگاه کردم 
از فاصله دور
هیچی حالیم نشد
موندم چرا نرفتم از نزدیک ببینم-_-
رفتم خوابیدم (دوباره)
نمیدونم چند دقیقه بعد بیدار شدم 
از پنجره بیرونو نگاه کردم
هوا تقریبا روشن شده بود
دوباره کتاب کتاب کتاب و بازم کتاب خوندم
یهو به ذهنم رسید ساعت تبلتمو نگاه کنم
ساعت ۴:۵۶ دقیقه صبح بود
دوباره ساعت اتاقو نگاه کردم ساعت دو بعد از ظهر نشون میداد
نتیجه گرفتم ساعت خرابه
عقربه هاشو ذست کاری کردم ساعت درست رو برگردوندم و دوباره خوابیدم
تااا ساعت ده صبح
هیچی نشد تا ساعت سه و من درسامو خوندم و الانم پا تبلتم
این بود یک شب عادی و نیمه شب عجیب
خدافظ



 




نظرات : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 25 آبان 1396  04:16 ب.ظ

های های

چهارشنبه 24 آبان 1396 02:22 ب.ظ

نویسنده: ☆萨让☆
سَــلْآمْــ
من بازم برگشتم
میبینم که هممون زلزله رو حس کردیم0_0
البته به جز ساحل-__-
خب اون شبی که زلزله اومد من داشتم غذا میخوردم
غذام شد کوفتم>_<
خب داشتم میخوردم که دیدم صندلی داره ویبره میره و جا به جا میشه⁦⁦:-!⁩
دستمو زدم به دیوار دیدم اونم داره بندری میرقصه⁦:-[⁩
لوستر ها هم پیچ و تاب میخورن⁦=-O
مامانم گف:عههه زلزلههههههه0________0
منم غذا رو تف کردم تو بشقاب و رفتم پالتوم رو پوشیدم
بقیه عم رفتن بپوشن
من درو وا کردم دیدم همه همسایه ها ریختن تو راهرو
راستی من تو آپارتمانم
داد و فریاااددد میکردن و میگفتن: زلزلههههههه
من با شتاب در آسانسور رو وا کردم که بابام گفت:با آسانسور نرو:/
اه یادم رفته بود
بعد با شِــتآب خودمو چسبوندم دیوار و مثل موشک رفتم پایین
رفتم بیرون دیدم نصف جمعیت اومدن تو خیابون
همه خانواده اومدن پایین که زلزله بند رفت⁦:-P⁩
همه مردم که تو خیابون بودن صلوات فرستادن و رفتن داخل
ما هم با قیافه ای پوکر فیس رفتیم خونه
راستی مرکز زلزله کرمانشاه بوده با ۷/۳ ریشتر0_0
و کشور های عراق،کویت،عربستان و افغانستان هم حس کردن0_0
بیشتر شهر های ایران هم همینطور
من یه چند تا عکس از زلزله دیدم حالم خیلی خراب شد...
اه....
اون آپارتمان های مسکن مهر خیلی بد بود
چرا چنین خونه هایی میسازن
با جون مردم بازی میکنن
یه عکس بود یکی از آپارتمانای مسکن مهر رو خونه روبرویی کج شده0_0
یا یه خونه ای هم بود که تولد بوده....
حالم خیلی بد شد
وای....
اونجا پس لرزه هاشون تا دو ماه دیگه هم ادامه داره..
بیچاره ها..
فکر کنم تا اون موقع دیگه خونه هاشون نابود شه

_____
خب کاری ندارین
بای بای





نظرات : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 24 آبان 1396  02:44 ب.ظ

من مانده ام بی انیمه

جمعه 19 آبان 1396 05:21 ب.ظ

نویسنده: ☆萨让☆
سلام بچه ها
آره بعد چند روز اومدم بپستم
چیز خاصی نیست ها....
چرا خیلی هم هست
خب...
همانطور که میدونین من بالاخره کلاس آدمکشی رو تموم کردم⁦=_=⁩
صلواااتتتتتت:)
بعدم مهمانی جنازه ها رو دیدم
اون رو هم تموم کردم
الان چییی ببینممممممم
راهنمایی کنید
چند تا انیمه پیشنهاد بدین
یادتون نره
بای بای




نظرات : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 19 آبان 1396  05:39 ب.ظ

سه شنبه بود...ما خوشحال بودیم:/(تقریبا)

چهارشنبه 17 آبان 1396 10:54 ب.ظ

نویسنده: ☆萨让☆
سلام سلام
خوفین خوشین
الان دارم هم کتاب میخونم و هم پست میذارم
عه خب بع من چه نمیتونم دست از سرش بردارم؟؟
آه بفرما بستمش
خب میخواستم چی بگم....
یادم رفت
 آهان
میخواستم داستانی که روز سه شنبه اتفاق افتاد رو بگم...
***★***
خب، ما سه شنبه ها دو زنگ اول ورزش داشتیم 
داشتیما
زنگ اول بود و من به همراه بروبکس گروهمون رو پله های در مدرسه نشسته بودیم
بعد رومینا یه کتاب شاهنامه رو کرد
من مث ببر پریدم گرفتمش
بعد با عسل محو شدیم
حسنا هم طبق معمول رفت تو کیف منو گشت و تام گیتسمو برداشت-_-
اه آورده بودم یواشکی سر کلاس بخونمش
ریحانه و رومینا هم از این کتابای علمی(خییلیییی علمی)میخوندن
بعد کمی مطالعه بلند شدیم رفتیم تو حیاط
نشستیم رو یه صندلی
من و ریحانه و عسل و رومینا نشستیم روش
و حسنا هم رو دیوار نشست0_____0
میگم دیوار واقعا دیوار ها
همه بچه های کلاسمون کم کم اومدن
تا ناگهان سر و کله اون چهارمی های مزخرف پیدا شد
هی ما داد و هوار که آقا الان زنگ ورزش ماعه
من هوار زدم:اسکولا مگه کرین الان زنگ ماعه
اونا عم هی میگفتن نه و فلانه و اینا
آخرشم معلممون اومدن 
همه بچه ها یورش بردن سمتش که
الان نوبت ماست و اینا  چهارمیا همینجوری اومدن
بعدم معلم ورزشمون و ناظم اومدن گفتن:
زنگ ورزشتون تغییر کرده شده زنگ سوم سه شنبه و زنگ پنجم یکشنبه
همه داد و هوار میکردن
خلاصه ما هم با قیافه ای پکر رفتیم کلاس:(
اه لعنتیااااااا
خیلی خشک و خالی معلممون گفت:عیب نداره الان علوم میپرسم
همه بچه ها با قیافه ای وارفته نشستن سرجاشون
تاااااا زنگ سوم
دوباره ما پنج تا رفتیم نشستیم رو صندلی عه
تا ناگهان بحث مدیر کلاس زبان شد
خب راستش من و عسل میریم یه آموزشگاه
اما کتابامون متفاوتن
من:عسل دیدی خانم غزاله چقد لاغر شده
عسل:آره آره دیدی خیییلییییی لاغر شدههههه
ریحانه:چی زده؟؟؟
من با قهقهه:ریحانه تو خودت چی زدی ؟ مشکوک میزنیا
ریحانه پوز خند زد و شونه هاشو انداخت بالا و گفت:هیچی والا خودم ماری جوانا زدم
هممون ترکیدیم از خنده
ناگهان حسنا یه حرفی از»+):&«)۹٪_- زد
ریحانه هم دنباله حرفشو گرفت
رومینا هوار زد:عهههه چقد منحرفین شما چهارتاااا
من:ما اینیم دیه،راستش خودمم یه بطری شرابو تا ته خالی کردم
دوباره همه قهقهه زدن
رومینا هم روشو کرد اونور
بعد بحث مرگ شد
من:من اگر مردم وصیت میکنم نقاشی تام گیتس رو کفنم باشه
عسل:منم...
حسنا:برا عسل عکس اختصاصی شهاب حسینی میزنیم
همه خندیدن
جز عسل....
گفت:عه بسه دیه شروع نکنین
من:تو هم لوس نباش دیگه مگه چیه شهاب بازی^^
ریحانه:منم مِسی(منظورش قابلمه نیست، منظورش لیونل مسی میباشد)
من:پس منم میرم به مسی میگم زبانمم خوبه قشنگ متوجه میشه^^
ریحانه:خوبه دیگه، منم میرم به فرزاد فرزین میگم که با هم هم زبانیم خیلی زیبا و قشنگ متوجه میشه^^
خب دیگه بقیع حرفامو نمیگم
کار به جاهای باریک نرسید خدارو شکر
بعدش من رفتم یه طناب برداشتم گفتم:کی اسب سواری میخوادددد
من شدم اسب-_-
بدبختانه
رومینا هی میگفت:
چپ
راست
وایسا
تند برو
--
منو کشت انقدر دستور داد
آخرش گفتم نه ممنون من به درد سواری دادن نمیخورم
خب دیگه باعی باعی







نظرات : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 17 آبان 1396  11:44 ب.ظ

هههوووووففففف

چهارشنبه 17 آبان 1396 04:08 ب.ظ

نویسنده: ☆萨让☆
سلام...
جدیداً خیلی بی حوصله ام...
نمیدونم...
بچه های کلاسمون میگن قرارع سال دیگه یه شهاب سنگ به زمین برخورد کنه و تمام جهانو از بین میبره:|
این راسته؟؟؟؟؟
نمیدونم والا..
مهم نیس:|
بگذریم
من که فقد سه روز رفتم مدرسه
یوهاها
روز دوشنبه که خعلی حوصله سر بر بود
زنگ ریاضی هم سوالی که قرار بود پا تابلو حل کنم بلد نبودم
بـه درکــ-_-
حالم از ریاضیــ به هم میخورهـ
چرت
مسخره
و
مزخرفه
شما هم مواقفید نه؟
بقیه درسا رو هم ازم نپرسیدن
اما زنگ تفریح با دوستام انقد کیف کردیم^^
انقدر به بچه ها تیکه انداختیم
انقدر به بقیه جلوپایی میدادیم
خیلی خندیدیم
کلا کار هر روزمونه
راستی
معلممون بچه ها رو گروه بندی کرد
خدا رو شکر که من سرگروه نیستم
کلا سرگروه بودن چیز خیلی
مسخره ایه
کلاس ما هم توی جشنواره غذا بین سه تا کلاس ششم رتبه اول آورد
معلممون گفت یکی از کلاسا بیشترشون سالاد ماکارونی و ماکارونی آورده بودن
یکی از کلاسا هم معلم نرفته سر کلاس نصف غذا ها رو خورده بودن
بنا بر این معلمه اصن شکل بیشتر غذا ها رو ندیده-_-
بچه های اون کلاسه واقعا چقد نخورده و قهطی زده بودن-_-
منم که اصلا تو این جشنواره هه حضور نداشتم-_-
 چه بهتر-_-




نظرات : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 17 آبان 1396  04:28 ب.ظ

I'm back^^

چهارشنبه 17 آبان 1396 02:00 ب.ظ

نویسنده: ☆萨让☆
سلام مجدد$_$
چطوریننن
خوبیییننن
بعله
از عنوان معلومه
من آمده ام وای وای
من آمده ام وای وای
البته فقط دوروز نبودم-_-
خب دیگه
خبر رو دادم
بای تا پست بعدی^^
پ.ن:البته وقتی با تبلتم اومدم^^
اون موقع میام و به همه وب هایی که گفتین سر میزنم و نظر میدم^^
از جمله اون ولی که ساحل گفت(ببخشید دیر شد^^)



نظرات : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 17 آبان 1396  02:09 ب.ظ

خنده:)

یکشنبه 14 آبان 1396 09:13 ب.ظ

نویسنده: ☆萨让☆
بازم از اون خنده دار ها
خودم که انقد میخندم
راستی آمپول دومین رو هم زدم
لامصب جا آمپولام خیلی درد میکنن
موندم کدوم ور لم بدم
چپ یا راست
از هردو طرف درد میکنه
این آمپول آخریه رو پرستاره مث وحشیا چنان با عجله زد که خونش بند نمیرفت⁦(TT)⁩



نظرات : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 14 آبان 1396  09:18 ب.ظ

اتفاقات خاص(№)

یکشنبه 14 آبان 1396 05:01 ب.ظ

نویسنده: ☆萨让☆
واییییی
داریم به ساعت آمپول نزدیک میشیم
یا خدا
یا قرآن
یا حضرت عباس
یا پنج تن
یا دوازده امام
°°°°№
حواسمو با یه پست گذاشتن عوض کنم....
خببببب
دو ساعت پیش رفتم نگارش و فارسی که مال دیروز بود خوندم
بعدم درسای فردا
فردا هم فارسی داریم
اههههههه
لعنتییییی
یادم باشه گواهی مریض بودنم که دکتر نوشت رو فردا ببرم
من یه سوال ازتون دارم:
این علامت به چه معناست:
خودم جوابو میدونم
هر کی بگه برندس
از همه ی بازدید کنندگان هم خواهش دارم حداقل برای این پست نظر بذارن
حتی اگر تا الان کـآمِنتـ نذاشتن
دوس دارم جواب همه رو بدونم
پس یادتون نره نظر بدیناااا
دوست دارم همه بهترین جوابو بدن(این جمله ایه که از زبون معلم هام شنیدم)
سایونارا^^



نظرات : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 14 آبان 1396  05:13 ب.ظ

^^

یکشنبه 14 آبان 1396 03:00 ب.ظ

نویسنده: ☆萨让☆
چون این روزا هیچ اتفاقی نمیوفته...
منم تصمیم گرفتم در ابن مواقع از این عکسای قشنگ و خنده دار
و متن و (خیلی کم)فیلم بذارم^^
----
اسم این دختره چی بود؟؟؟
اصن مال کدوم انیمه بود؟؟
یادم رفته



نظرات : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 14 آبان 1396  03:08 ب.ظ

@•@

یکشنبه 14 آبان 1396 02:28 ب.ظ

نویسنده: ☆萨让☆
ببینین و منفجر شید از خنده
آخ خداااا
منبع: دنیای گوگولی مگولی




نظرات : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 14 آبان 1396  02:32 ب.ظ

....

یکشنبه 14 آبان 1396 12:29 ب.ظ

نویسنده: ☆萨让☆
کنیچوا^^
میبینید توی این دوران استراحتم چقد فعال شدم؟؟؟؟؟؟
ما اینیم دیگه
یه سوال....
چرا میهن بلاگ خراب شده؟؟
فیلما رو نمیذاره
فقط همون آدرسی که زدی میاد
اگه راه حل رو میدونین بگین
ممنون



نظرات : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 14 آبان 1396  12:40 ب.ظ

چند تا چیز باحال

یکشنبه 14 آبان 1396 12:03 ب.ظ

نویسنده: ☆萨让☆
بازم سلام^^
یه چیزایی آوردم بخندیم^^
اول منبع رو ذکر میکنم
 منبع:دنیای گوگولی مگولی
اینم از عکسا^^





نظرات : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 14 آبان 1396  12:08 ب.ظ

^-^

یکشنبه 14 آبان 1396 11:49 ق.ظ

نویسنده: ☆萨让☆
عاشق این عکسم
کلا این مدل صورت کورو سنسی خیلی باحاله



نظرات : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 14 آبان 1396  11:51 ق.ظ



تعدادکل صفحات : 4   1 2 3 4